عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

اواخر هفت ماهگی (دست دسی)

عزیزم، نفس مامان، تو هفته های دوم و سوم هفت ماهگی ات با شیرین کاری هات کلی اتفات خوب و به یاد ماندنی رو برای من و بابایی رقم زدی.     کاملا تنهایی و با تسلط کامل می تونستی بنشینی و خودت دوباره حرکت کنی . با خوندن دست دسی سریعا شروع به دست زدن می کنی و وقتی صدای آروم دستات رو موقع دست زدن می شنوم، سریع بغلت می گیرم و یه فشارت می دم و حتی بعضی مواقع گریه ات در میاد       ولی چه کنم که این گونه مواقع نمی تونم خودم رو کنترل کنم.... عکس دست دسی دخترم: توی این هفته ها هنوز چهار دست و پا و سینه خیز رو مخلوط می ری ولی خیلی سریع تر از قبل و ما بی صبرانه...
21 آبان 1390

سفر مشهد مامان منیژه

گلم، مامانی منیژه یه هفته قبل از عید قربان به مشهد رفت و مدتی که نبود خاله زهرا مهمون خونه ما بود. توی این مدت مثل اینکه تموم دنیا رو به خاله داده بودند چون صبحانه و نهار و شام ( و میان وعده ها) فقط سارینا می خورد. و با زور برای چند ساعتی تو رو از او دور می کردم که خاله به درس هاش برسه خلاصه در این مدت که خونمون بود بیشتر وقتت رو با او می گذروندی و من هم راحتتر به کارهام می رسیدم. عکس خاله زهرا و سارینا وقتی که خاله خونمون بود:    بعد از دو روز مامانی منیژه از مشهد برگشت. تا تونسته بود برات سوغاتی خریده بود و به قول خاله زهرا می گفت برای سارینا بیشتر از همه سوغاتی خریده. ه...
18 آبان 1390

داستان غذا خور شدن سارینا

عزیزم، طبق حرف آقای دکتر از ماه ششم  سرلاک رو شروع کرده بودم و غذا خوردنت هم از ماه هفتم آغاز شد. نمی دونم چرا فرینی و حریره بادوم یه جورایی به بدنت نساخت و خیلی اذیت شدی به همین خاطر با احتیاط از همون هفته اول هفت ماهگی سوپ رو برات شروع کردم.(در همین ایام بود که سرما خورده بودی و آنتی بیوتیک مصرف می کردی به همین خاطر خیلی ضعیف شده بودی. خیلی خودم رو سرزنش می کردم که چرا مواظبت نبودم و این اتفاق افتاد.و دائما هم بابایی می گفت که دخترم ضعیف شده خلاصه من و بابایی خیلی نگرانت بودیم ) الان چند روزی می شه که داری سوپ می خوری و خدا رو شکر مثل اینکه بهتر از فرینی و حریره بادوم به بدنت ساخته ولی هنوز هم، با احتیاط و خیل...
17 آبان 1390

خوشحالم...

گلم، یه جورایی  به من وابسته شده ای و اگه توی یه جمعی باشیم، کاملا نبود من رو احساس می کنی، این احساست رو اخم توی صورتت و بعضی مواقع گریه هات نشون می ده و وقتی تو رو توی بغلم می گیرم، آروم می شی... خوشحالم از اینکه دخترم توی آغوشم آروم می گیره ... توی این گونه لحظات خیلی خیلی خیلی واضح احساس مادر بودن رو درک می کنم.   خدای من به خاطر تموم نعمت هات ازت ممنوم... ...
14 آبان 1390

تنهایی بازی کردن رو دوست نداری...

از وقتی که پا توی هفت ماهگی ات گذاشتی، یکی از تغییرات واضحی که کرده ای، این هست که خیلی وابسته به من شده ای و اصلا تنها نمی تونی بازی کنی و اگر تو رو تنها با اسباب بازی هات بگذارم بعد از یه مدت کوتاهی صدای گریه هات در می یاد و این معنی اش این است که می خواهی یه نفر باهات بازی کنه و تنهایی بازی کردن رو دوست نداری... به همین خاطر بیشتر روزم رو با عسلم می گذرونم و ایامی که در وسط روز به خواب می ری، سریعا به کارهام باید برسم . بعدازظهرها بیشتر وقتت رو با بابایی می گذرونی و باهاش کلی بازی می کنی، به همین جهت من از فرصت استفاده می کنم و بیشتر کارهای روز بعدم رو انجام میدم. ...
14 آبان 1390

هفته اول هفت ماهگی

  دخترم، از آغاز ماه هفتم زندگی ات عادت کرده ای که وقتی می خواهی بیشترین ذوق و خوشحالی ات رو نشون بدی، دهانت رو باز می کنی و "ه ه ه ه " می کنی و نشون می دی که خیلی شارژ و خوشحال هستی.   راه رفتنت هم شده یکی در میان چهار دست و پا و سینه خیز به این صورت که حالت چهار دست و پا رو به خودت می گیری و یه کمی زانوهات رو تکون می دی، سر می خوری و یه تیکه سینه خیز می ری دوباره چهار دست و پا و سینه خیز به همین ترتیب ادامه می دی تا به هدفت برسی. در میان راه رفتن یکی در میانت بعضی مواقع که خسته می شی یا می خواهی تغییر مسیر بدی، خودت به تنهایی نیم خیز می شینی و کم کم کمرت رو صاف می کنی و بعد از چند لحظه دوباره به راهت ادامه می...
12 آبان 1390

خوابیدن جدید سارینا جونم

      گلم، دیشب که برای شیر دادنت بیدار شده بودم تقریبا ساعت ٣ نصف شب بود، وقتی حالت خوابیدنت رو دیدم این قدر ذوق کرده بودم که بابایی رو بیدار کردم، آخه اولین بار بود که این جوری خوابیده بودی( رو به شکم).... بابا محمد هم که هنوز چشماش کامل باز نشده بود، وقتی متوجه موضوع شد توی اون تاریکی هر جوری بود دوربین رو پیدا کرد و ازت عکس گرفت. بعد از چند تا عکس گرفتن، تقریبا من و بابایی نیم ساعت بالا سرت بیدار بودیم و همش قربون صدقه ات می رفتیم و حیف که خواب بودی و نمی تونستیم چند تا بوس جانانه ازت بگیریم...  بعد از نیم ساعت یادم افتاد که برای شیر دادنت بیدار شده بودم ... ولی به جاش صب...
7 آبان 1390